آوین جون آوین جون ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

آوین فرشته کوچولوی مامان و بابا

زنگی با تو چقدر قشنگه !

زندگي با تو چقدر قشنگه، خوبِ من آسمونِ عشق چه آبي رنگِ سر بذار آروم به روي شونم، شيرينم وقتي که خسته از اين زمونم اي غمِ عشقِ تو چارهً من بودنت عمر دوبارهً من توي اين شبهاي بي ستاره چشماي قشنگ تو ستارهً من، ستارهً من زندگي با تو چقدر قشنگه، خوبِ من آسمونِ عشق چه آبي رنگِ خوبِ من، اي طبيب مهربون دلِ بيمارِ من ماه من، چشم تو چراغِ روشن به شبِ تار من يار من، وقتيکه پر از بهونم تويي غمخوارِ من زندگي با تو چقدر قشنگه، خوبِ من آسمونِ عشق چه آبي رنگِ اي غمِ عشقِ تو چارهً من بودنت عمر دوبارهً من توي اين شبهاي بي ستاره چشماي قشنگ تو ستارهً من، ستارهً من زندگي با تو چقدر قشنگه، خوبِ من آسمونِ عشق چه آبي رنگِ سر بذار آ...
19 فروردين 1392

یه سرما خوردگی

گلم روزای 4-5 عید یه کوچولو مریض شدی همش بدنت داغ بود مخصوصا سرت همش ناله میکردی و کلا بجز شیر چیزی نخوردی اونقد نگرانت بودم که خدا میدونه بردمت دکتر گفت یه ذره سرما خوردی و یه شربت بهت داد روز بعدش خونه مامان بزرگم دیدم بدنت دونه های قرمزی زده و اوووووف خیلی ترسیدیم فکر کردیم که سرخک گرفتی بازم بردیمت دکتر گفت به اون شربت حساسیت کردی یه آمپولم بهت زدن الهی مامان فدات بشه که زیاد گریه نکردی این چند روزم همش خونه مامان جون بودیم شبا هم همینجا میخوابیدیم  آخه تو همش اذیت میکردی  نمیتونستی بخوابی تو این چند روزم لاغر شدی واقعا مامان جون و بابا جون و دایی مهدی و بابایی برات خیلی خیلی زحمت میکشن دست همشون درد...
12 فروردين 1392

مادرانه

 دوستی، نوشته بود :  یادت باشه بهشت زیر پای همه ی مادران نیست هرزنی لیاقت اسم یدک کش مادر رو نداره. بهشت رو به بها میدن نه به بهانه ...  در جواب نوشتم :  اگه مادری حتی فقط فرزندی رو - فقط و فقط - به دنیا بیاره ... اون فرزند تا آخر عمرش مدیون مادرشه ... 9 ماه از خون مادر خورده و نوشیده و مواد زاید بدنش رو فرستاده تو خون مادر تا مادر تصفیه اش کن و در بدن گرم و نرم  مادر زندگی کرده و کلی زحمت بهش داده و موقع بدنیا اومدن چندین روز و ساعتهای زیاد ، دنیا رو جلوی چشمش تیره و تار کرده ... به نظرتون برای فرزندش،  مادر بهای کمی پرداخت کرده ... این رو چی میشه ...
7 فروردين 1392

عشق !

هــر شب در رویــاهایم تو را می بینـــم , تو را حــس می کنم  من اینگونه تو را می شنــــاسم و همینطور از ورای فاصــله ای طولانی , و فضایی که بیــن ما وجود دارد تو آمده ای که خود را به من نشـــان دهی و همینطور نزدیک , دور , هـــر کجا که هستی من اعتقاد دارم که قلبــــم به تپش ادامه خواهد داد یکبار دیگر , در را باز می کنی و وارد قلبـــــــم می شوی و قلبـــــم به تپش ادامه خواهد داد عشق را فقط یکــبار که به آن دست یابی , تا آخر عمر با تو خواهد بود و هرگـــز عشقت را از دست نده ,تا زمانی که زنده ایم عشـــق , زمانی بود که من عاشق تو شدم در یک زمان حقیقی , تو را در آغـــوش گرفتم و زندگـــــی ما کماکان ادامه خواهد یافت ...
7 فروردين 1392

بدون شرح !

عاشق این لباسات بودم ولی چون فصلش نیست و کم کم برات کوچیک میشه فقط خواستم ازت عکس بگیرم اینجا هم خونه دایی ابراهیم بودیم  بغل دایی مهدی ، پیش بابایی بودی ...
7 فروردين 1392

نورووووووووووووز اومد

يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبراليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال از هفت سين سرور ماهي و تنگ بلور سکه و سبزه و آب باز هم شادي عيد آرزوهاي سپيد باز ليلاي بهار باز مجنوني بيد باز هم رنگين کمان باز باران بهار باز گل مست غرور باز بلبل نغمه خوان باز رقص دود عود باز اسفند و گلاب باز آن سوداي ناب کور باد چشم حسود باز تکرار دعا يا مقلب القلوب يا مدبر النهار حال ما گردان تو خوب راه ما گردان تو راست باز نوروز سعيد باز هم سال جديد باز هم لاله عشق خنده و بيم و ا...
7 فروردين 1392

دندونی نانازم

روز جمعه 25 اسفند ماه مامان جون برای شما دندونی پخت. دستشون درد نکنه .البته ما اینجا رسم نداریم که جشن دندونی بگیریم ولی من میخواستم برات جشن هم بگیرم  ولی متاسفانه چون نزدیک عید نوروز بود نشد. اینم از مراحل پخت دوندونی این از حبوبات که گذاشتیم خیس بخورن : اینم آماده شده آش دندونی اینم که آماده برای پخش کردن   اینم خانوم خوشکله من ...
7 فروردين 1392
1